4

مهماندار کافه بودن به آدم حس خیلی خوبی می‌ده. می‌تونی بی‌توقع به مردم لبخند بزنی، با محبت باهاشون حرف بزنی، می‌تونی راحت رابطه برقرار کنی. رابطه‌هایی که هرجای دیگه‌ای جز تو اون محیط درست نمی‌شه. آخه تو فرهنگ ما هنوز کافه رفتن یه کار تجملی محسوب میشه. حالا درسته مردم میان کافه لباس پلوخوری نمی‌پوشن، ولی اکثراً اخلاق و کلاس مهمونی‌های آنچنانی رو پیدا می‌کنن. همون آدمایی که بیرون از کافه ازشون می‌ترسی، همونا توی کافه که هستن مهربون میشن، آدم از لبخند زدن بهشون نمی‌ترسه. جو کافه مثل یه جور آرمان‌شهر می‌مونه. آرمان‌شهری که همه توش با احترام با هم برخورد می‌کنن. حتی اگر ناراحت یا عصبی باشن به هم توهین نمی‌کنن. کنار هم یکی دو ساعت زندگی می‌کنن بدون اینکه به حریم شخصی همدیگه سرک بکشن یا برای هم ایجاد مزاحمت کنن. انگار که هرکی تو فضای امن خودش هست و بین آدم‌ها یه دیوارهای نامرئی کشیده شده. فقط یه کافه بانو که عاشق کارش و آدم‌ها باشه می‌تونه رو مرز باریک این دیوار نامرئی راه بره و بدون اینکه تلوتلو بخوره جلوی کسی که این طرف دیواره و می‌بینه دلش گرفته یه شمع روشن بذاره و بعدش از کسانی که اون طرف دیوار نامرئی هستن و شادن عکس دسته جمعی بگیره…

3

میگن مهمون که زیاد جایی بره دیگه مهمون نیست، صاحب خونه‌س. مشتری‌ای هم که هر روز بیاد کافه دیگه مشتری نیست، از اعضا و اهالی کافه‌ست. و ما از این جور اهالی کافه کم نداریم.

دار و دسته‌ی آقای الف و خانم میم هم خیلی وقته که از اهالی کافه‌ی ما شدن. جوری که اگر یه روز نبینیمشون دلتنگشون می‌شیم و سراغشون رو می‌گیریم. آقای الف مهندس جوون این مملکته که عشقش به تئاتر رو زمین نگذاشته و تو این زمینه هم کار می‌کنه؛ خانم میم هم که دانشجوی تئاتره. حالا این چند روز بعد از کلی بدو بدو برای مجوز گرفتن و تهیه وسایل صحنه، اجرا داشتن. اجرایی که تقریباً همه بازیگرا و دست‌اندرکاراش از اهالی کافه بودن. آقای الف و خانم میم و گروهشون رو همه‌ی ما دوست داریم. اینقدر زیاد که وقتی به یکی از کافه‌ بانوهای سابق که عمل کرده و حرکت کردن براش خیلی سخته، خبر دادیم که جمعه همه بچه‌های کافه دارن میرن تئاتر آقای الف و خانم میم رو ببینن، طاقت نیاورد و گفت بیاین من رو هم ببرید. و اینجوری بود که به خودمون اومدیم و دیدیم دو ردیف اول سالن تئاتر رو ما بچه‌های کافه پر کردیم و کسایی هم که دارن روی سن بازی می‌کنن باز از بچه‌های کافه هستن…

می‌دونید… برای ایجاد علاقه بین آدم‌ها حتماً نیاز به علایق مشترک نیست. همین یه سوال و جواب خلاصه درباره اینکه “فلانی کارات چطوری پیش میره و اگه کمکی از دست من برمیاد بهم بگو” یه راه میشه برای ایجاد حس علاقه و صمیمیت تو دل کسی که اوایل به اسم مشتری میومده کافه؛ یه راه برای “اهلی کردن” و از اهالی کافه کردنش. یا همون یه حرکت مشتری کافه، وقتی می‌بینه کافه بانو سرش خیلی شلوغه و دست تنهاس و به صورت خودجوش میاد کمکش، میشه یه بهانه برای اینکه دیگه بهش به چشم یه غریبه نگاه نشه و دوست به حساب بیاد. کافیه فقط یادمون باشه که دنیای پرهیاهو و شاید زشت ما رو برخوردهای دو طرفه و متقابل، زیبا و آروم می‌کنه. اون وقته که دیگه مرزها و تعریف‌ها عوض میشه و دیگه مهمان و میزبان یا فروشنده و مشتری معنی نداره. فقط دوست و دوستی و دوست داشتنه که دیده میشه…

2

داشتم ظرف‌های کثیف توی سالن رو به آشپزخونه می‌بردم که آقای رئیس صدام کرد و به یکی از میزها اشاره کرد و یواش گفت: اون دختر رو می‌بینی؟ به نظرم از اون دخترهای باهوش و موفق باشه. خندیدم و گفتم آقای رئیس شما که آدما رو از روی ظاهرشون می‌شناسی میشه بگید من چه جور آدمی هستم؟ خندید و با حاضر جوابی اصفهانیش یه جوابی بهم داد که مجبور شدم فرار رو به قرار ترجیح بدم.

از اون به بعد دیگه اون دختر برام یه مشتری عادی نبود. یه جورایی رفته بودم تو نخش. تا اینجا می‌دونستم که انگار قبل یا بعد از یه کلاس میاد کافه. یعنی همیشه با چند نفر دیگه می‌اومد و اکثراً هم با تیپ رسمی بودن و داشتن درباره کلاسشون حرف می‌زدن. یه بار هم دیدم لپ تاپ آورده و داره گودر چک می‌کنه. و خب برای یه کافه بانو که خودش اهل اینترنت و گودر و این جور چیزاس این یه اتفاق خیلی خوب بود. انگار که یه آشنا دیده باشه. اونم جایی که یا همه با دنیای مجازی غریبه بودن یا دسته جمعی تو نوبت بودن تا لپ تاپ دوستشون رو قرض بگیرن و فیس بوک‌شون رو چک کنن. خوشحالیم وقتی بیشتر شد که دفعه بعدی که داشتم از کنارشون رد می‌شدم دیدم صفحه توییترش هم بازه و داره توییت می‌کنه! یعنی نمی‌دونید اون لحظه چه حالی داشتم! اگه زشت نبود حتماً سرمو می‌بردم جلو تا بفهمم کدوم یکی از بچه‌های توییتر یا گودره.

برای ما آدم‌هایی که زمان زیادی از اوقات بیداری‌مون رو داریم تو این محیط مجازی و با خوندن نوشته‌های همدیگه پر می‌کنیم، دیدن یکی از بچه‌های مجازی تو دنیای واقعی مثل دیدن یکی از نویسنده‌های معاصر می‌مونه!

اگر یه روزی بفهمم اون دختر کدوم یکی از بچه‌های دنیای مجازی هست و بشناسمش، می‌برمش پیش آقای رئیس و بهش میگم ایشون یکی از بهترین‌‎های اون یکی دنیای ما هستند. راستی نظری که درباره‌ش داشتید درست بود! آخه کسی که بتونه توی دو تا دنیا زندگی کنه و بینشون تعادل برقرار کنه حتماً باهوش و موفقه!‏

1

یه ساعته نشستم اینجا و هی نوشته‌های مختلفمو زیر و رو می‌کنم تا از بینشون یکی رو به عنوان اولین پست وبلاگم انتخاب کنم. اما همش با خودم میگم نه این یکی هنوز زوده، باید بیشتر از کافه تعریف کنم، یا اون یکی هنوز داستانش تموم نشده که بنویسمش.

اصلاً یکی از ویژگی‌های داستان‌هایی که تو کافه شکل می‌گیرن اینه که یا شروع مشخصی ندارن، یا معلوم نیست قراره کی و چطوری تموم بشن. انگار که یه فیلمو داری از وسطش نگاه می‌کنی. یه چیزایی می‌فهمی ولی بیشتر از فهم، شک داری.

کافه ‏نوشت‌های منم اینجوری‌ان. بعضی‌هاشون قبل از کافه بانو شدن من شروع شده بودن، حتماً بعضی‌هاشونم تا وقتی من کافه بانو هستم تموم نمیشن. مثلاً داستان اون مرد تنهایی که هفته‌ای یکی دو بار می‌اومد کافه قبل از کافه بانو شدن من شروع شده بود، ولی من تموم شدنش رو دیدم. هرچند دوست دارم یه روزی رازش رو بفهمم تا داستانش از این گنگی دربیاد.

اصلاً بگذارید تعریفش کنم…

اومدنش ساعت مشخصی نداشت. گاهی ظهر می‌اومد، گاهی دم غروب، گاهی عصر و تو شلوغی کافه. از وقتی که من یادمه یه پیرهن و شلوار لی همرنگ می‌پوشید و کفش‌های مردونه‌ی مشکی واکس خورده و تمیز. صورتش هم همیشه تراشیده بود و موهاش به دقت شونه شده. به نظرم این همه مرتبی و اتو کشیدگی برای اون مرد سی و خورده‌ای ساله با هیکل بزرگ و قد بلندش که هرکی می‌دید فکر می‌کرد رزمی کار یا بدنساز باشه یه ذره عجیب غریب بود.

می‌اومد، یه صندلی دقیقاً رو به آشپزخونه انتخاب می‌کرد، صاف و اتوکشیده و مودب می‌نشست، دستاشو می‌ذاشت رو پاهاش، بعد همون طور که یه لبخند محو رو صورتش بود شروع می‌کرد به نگاه کردن به دور و برش. انگار که بار اولشه که اومده و دوست داره محیط رو کشف کنه. کافی بود که نگاه یکی از ما کافه بانوها با نگاهش یکی بشه، مثل بچه‌ای که ببینه داره بهش توجه میشه ذوق می‌کرد و یه لبخند بزرگ می‌نشست رو صورت بزرگ‌ترش.

ما کافه بانوها اسمش رو گذاشته بودیم “دوستمون”. تا می‌اومد تو یکی یواش اعلام می‌کرد بچه‌ها “دوستمون” اومد و سریع همه پشت به سالن می‌ایستادن که نخوان باهاش چشم تو چشم بشن. براش که منو می‌بردیم همیشه سلام می‌کرد و با لبخند سرش رو یه ذره می‌آورد پایین. حتی گاهی نیم‌خیز هم می‌شد!

اصلاً یه جور عجیبی مودب بود. مثلاً هیچ وقت دستاشو نمی‌گذاشت روی میز. یعنی حتی وقتی داشت منو رو نگاه می‌کرد از دو تا دستش برای گرفتن منو استفاده نمی‌کرد. یه دستش پایین روی پاش بود و با یه دستش منو رو باز می‌کرد و با دقت زیاد نگاهش می‌کرد. بعد که همه صفحه‌های منو رو نگاه می‌کرد سفارش می‌داد. هربارم یه چیزی. انگار که دوست داشته باشه همه خوراکی‌ها رو تجربه کنه. زودم چیزی که سفارش داده بود رو می‌خورد و باز شروع می‌کرد به این و اون نگاه کردن. نه نگاه کردن عادی‌ها، یه جوری نگاه می‌کرد که انگار منتظر باشه اون طرف هم برگرده بهش نگاه کنه تا بهش لبخند بزنه! کار به جایی رسیده بود که مشتری‌های دیگه به ما شکایت کردن که از نگاه‌های این آقا احساس آرامش نمی‌کنیم.

آخر یه روز آقای رئیس‌ بهش تذکر داد.

 “دوستمون” خیلی مودبانه معذرت‌خواهی کرد، سرش رو انداخت پایین، چند دقیقه‌ای همون جور که سرش پایین بود نشست، بعد با یه لبخند غم‌انگیز دوباره همه جا رو نگاه کرد و رفت. رفت و دیگه نیومد.

ولی هنوزم گاهی یادش می‌کنیم و با خودمون می‌گیم یعنی کی بود و چرا اینجوری مشتاق نگاه کردن بود؟ حتی یه بار یکی از مشتری ثابت‌های کافه که در جریان نگاه‌های “دوستمون” بود می‌گفت اگه باز بیاد من یواشکی تعقیبش می‌کنم تا ببینم کی و چیکاره‌س.

حالا که خیلی وقته دیگه “دوستمون” نمیاد کافه، گاهی تو خلوتی‌های کافه به این فکر می‌کنم که اگه یه روزی دوباره بیاد، اینقدر از دیدنش خوشحال میشم که به جای همه نگاه‌هایی که ازش دزدیدم تا نخوام جواب لبخندش رو بدم، خودم به بهانه بردن منو با لبخند میرم سراغش و بهش میگم که تو این مدت که نیومده بود انگار یه صفحه‌ی آروم و پر لبخند از قصه‌های کافه‌مون گم شده بود…‏